- آمار مطالب
- کل مطالب : 126
- کل نظرات : 1303
- آمار کاربران
- کل کاربران : 3
- افراد آنلاين : 0
- آمار بازديد
- بازديد امروز : 0
- گوگل امروز : 0
- آي پي امروز : 0
- بازديد ديروز : 0
- گوگل ديروز : 0
- آي پي ديروز : 0
- بازديد هفتگي : 5
- بازديد ماهانه : 148
- بازديد سالانه : 148
- بازديد کل : 148
- اطلاعات
- امروز :
- آي پي شما : 216.73.216.26
- مرورگر شما :
داستان واقعي از يک جدايي!!
بدون عشق ادامه ميداديم
26 سالم بود كه با همسرم آشنا شدم. دورادور همديگر را ميشناختيم و شايد ماهي يكبار موقعيتي پيش ميآمد كه با هم حرف بزنيم يا از طريق دوستان مشتركمان حال همديگر را بپرسيم. اين آشنايي محدود، دو سالي ادامه پيدا كرد و بالاخره به پيشنهاد ازدواجش پاسخ مثبت دادم و او هم به همراه خانوادهاش براي خواستگاري، بهخانه ما آمد. گرچه قبل از اين اتفاق همديگر را ميشناختيم اما آشنايي ما آنقدر نزديك نبود كه از ريزهكاريهاي شخصيت يكديگر باخبر باشيم و با اطمينان به سمت ازدواج قدم برداريم. بالاخره خانوادهها با ازدواجمان موافقت كردند و ما به هم محرم شديم؛ اما در همان دوره عقد و نامزدي هم فاصلهاي ميان ما بود. فاصلهاي كه گاهي ما را نسبت به خوشبختي آيندهمان دچار ترديد ميكرد اما باز هم جدياش نميگرفتيم و به راهمان ادامه ميداديم. هنوز آغاز آشنايي رسميمان بود و ما هم بايد مثل نامزدهاي ديگر، يك دنيا شور و هيجان داشته باشيم اما اين اشتياق را نه خودمان در رابطهاي كه داشتيم احساس ميكرديم و نه ديگران آن را در ما ميديدند. وقتي از ما در مورد اين فاصله و سردي ميپرسيدند، درس، مشكلات مالي و شغلي و استرسهاي قبل از ازدواج را بهانه ميكرديم و از گفتن احساس واقعياي كه داشتيم، طفره ميرفتيم. اما واقعيت اين بود كه هر دو ما، احساس ميكرديم عجولانه تصميم گرفتهايم و خودمان هم ميدانستيم كه با هم راحت نيستيم و اشتياق ساختن يك زندگي مشترك را نداريم.
...



