- آمار مطالب
- کل مطالب : 126
- کل نظرات : 1303
- آمار کاربران
- کل کاربران : 3
- افراد آنلاين : 0
- آمار بازديد
- بازديد امروز : 0
- گوگل امروز : 0
- آي پي امروز : 0
- بازديد ديروز : 6
- گوگل ديروز : 0
- آي پي ديروز : 1
- بازديد هفتگي : 51
- بازديد ماهانه : 111
- بازديد سالانه : 319
- بازديد کل : 319
- اطلاعات
- امروز : سهشنبه 10 شهریور 1405
- آي پي شما : 216.73.216.101
- مرورگر شما :
اين يک داستان نيست...!!! اين يک واقعيت تلخ و عجيبه خواهش ميکنم اين داستان را بخوانيد... و نظر بدهيد مردي همسر و سه فرزندش را ترک کرد و در پي روزي خود و خانواده اش راهي سرزميني دور شد... فرزندانش او را از صميم قلب دوست داشتند و به او احترام مي گذاشتند. مدتي بعد، پدر نامه ي اولش را به آن ها فرستاد.
...

بچه ها آن را باز نکردند تا آنچه در آن بود بخوانند، بلکه يکي يکي آن را در دست گرفته و بوسيدند و گفتند: اين نامه از طرف عزيزترين کس ماست. سپس بدون اين که پاکت را باز کنند، آن را در کيسه ي مخملي قرار دادند... هر چند وقت يکبار نامه را از کيسه درآورده و غبار رويش را پاک کرده و دوباره در کيسه مي گذاشتند... و با هر نامه اي که پدرشان مي فرستاد همين کار را مي کردند.
سال ها گذشت. پدر بازگشت، ولي به جز يکي از پسرانش کسي باقي نمانده بود، از او پرسيد: مادرت کجاست؟ پسر گفت: سخت بيمار شد و چون پولي براي درمانش نداشتيم، حالش وخيم تر شد و مرد. پدر گفت: چرا؟ مگر نامه ي اولم را باز نکرديد؟ برايتان در پاکت نامه پول زيادي فرستاده بودم!
پسر گفت: نه! پدر پرسيد: برادرت کجاست؟ پسر گفت: بعد از فوت مادر کسي نبود که با تجربه هايش او را نصيحت کند و راه درست را به او نشان دهد، او هم با دوستان ناباب آشنا شد و با آنان رفت!
پدر تعجب کرد و گفت: چرا؟ مگر نامه اي را که در آن از او خواستم از دوستان ناباب دوري گزيند و نشانه هاي راه خطا را برايش شرح دادم نخوانديد؟ پسر گفت: نه...! مرد گفت: خواهرت کجاست؟ پسر گفت: با همان پسري که مدت ها خواستگارش بود ازدواج کرد الآن هم در زندگي با او اسير ظلم و رنج است!
پدر با تأثر گفت: او هم نامه ي من را نخواند که در آن نوشته بودم اين پسر آبرودار و خوش نامي نيست و دلايل منطقي ام را برايش توضيح داده بودم و اينکه من با اين ازدواج مخالفم؟ پسر گفت: نه...!
الان به چي داريد فکر ميکنيد؟ به اينکه مقصر خود فرزندان بودند که بجاي خواندن نامه، اونو ميبوسيدن و به چشم ميماليدند و با احترام در کيسه مخملي نگهداريش ميکردند؟
به چيز درستي فکر ميکنيد، پس حالا ميتوانيد ادامه ي صحبت هاي منو خوب درک کنيد ادامه... به حال آن خانواده فکر کردم و اين که چگونه به راحتي همه فرصتها را از دست داده بودند، سپس چشمم به قرآن روي طاقچه افتاد که در قوطي مخملي زيبايي قرار داشت.
واي بر من...! رفتار من با كلام الله مثل رفتار آن بچه ها با نامه هاي پدرشان است! من هم قرآن را ميبوسم روي چشمم ميگذارم مورد احترام قرار ميدهم مي بندم و در کتابخانه ام مي گذارم و آن را نمي خوانم و از آنچه در اوست، سودي نمي برم، در حالي که تمام آنچه که در آن است روش زندگي من است...
از الله طلب بخشش و عفو کردم و قرآن را برداشتم و تصميم گرفتم که ديگر از او جدا نشوم.
| اين نظر توسط محمد در تاريخ دوشنبه 08 دی 1404 و 00:11 دقيقه ارسال شده است | |||
| پست خوبی بود ای کاش تلنگری برامون باشه پاسخ: ممنون که سر زدی متاسفم ادرسه وبتو نزاشتی نمیتونم بهت سر بزنم. |
|||
| اين نظر توسط مهسا در تاريخ دوشنبه 08 دی 1404 و 00:11 دقيقه ارسال شده است | |||
| من همیشه قدرشونو میدونم مامان و بابا برای همه یکین |
|||
| اين نظر توسط امید قاسمی در تاريخ دوشنبه 08 دی 1404 و 00:11 دقيقه ارسال شده است | |||
| حقیقت همینه. بسیار بسیار عالی بود. دمت گرم. |
|||
| اين نظر توسط مسعود در تاريخ دوشنبه 08 دی 1404 و 00:11 دقيقه ارسال شده است | |||
| |
|||
| اين نظر توسط رومینـــــــــا در تاريخ دوشنبه 08 دی 1404 و 00:11 دقيقه ارسال شده است | |||
| اوووووووففففففففف عجب حرف باحالی بود...آقا اجازه؟ما سعی میکنیم قول بدیم... |
|||
| اين نظر توسط مبیلی در تاريخ دوشنبه 08 دی 1404 و 00:11 دقيقه ارسال شده است | |||
| بـــــعـــــــــلـــــــــــــ ــــــــــه قـــــــــــــــــــول |
|||
| اين نظر توسط مهران در تاريخ دوشنبه 08 دی 1404 و 00:11 دقيقه ارسال شده است | |||
| لایییییییییک عالی بود هااااااااااااااااااااااااااااا ا |
|||
| اين نظر توسط ملیکا در تاريخ دوشنبه 08 دی 1404 و 00:11 دقيقه ارسال شده است | |||
| |
|||
| اين نظر توسط ونوس در تاريخ دوشنبه 08 دی 1404 و 00:11 دقيقه ارسال شده است | |||
| |
|||
| اين نظر توسط مهران در تاريخ دوشنبه 08 دی 1404 و 00:11 دقيقه ارسال شده است | |||
| لایییییییییییییییییییییییک | |||
| اين نظر توسط ♥مرجان♥ در تاريخ دوشنبه 08 دی 1404 و 00:11 دقيقه ارسال شده است | |||
| اره واقعا مادرو پدر ی برکتن |
|||
| اين نظر توسط اندیشه جویان در تاريخ دوشنبه 08 دی 1404 و 00:11 دقيقه ارسال شده است | |||
| ما فرزندان علاوه بر اینکه نباید در انجام وظیفه خود نسبت به والدین کوتاهی نمائیم بلکه بگونه ای باید با محبت نسبت به آنان رفتار نمائیم که والدین از اعمال نادرست خود برگردند. پاسخ: ممنون که سر زدی متاسفم ادرسه وبتو نزاشتی نمیتونم بهت سر بزنم. |
|||
| اين نظر توسط پریسا در تاريخ دوشنبه 08 دی 1404 و 00:11 دقيقه ارسال شده است | |||
| بــــــــــــــــــــــــــــل ه قول |
|||
| اين نظر توسط تانیا در تاريخ دوشنبه 08 دی 1404 و 00:11 دقيقه ارسال شده است | |||
| هههه جالب بووودد قوول | |||
| اين نظر توسط مترسک در تاريخ دوشنبه 08 دی 1404 و 00:11 دقيقه ارسال شده است | |||
| نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف نمي رهاند و فکر مي کنم اين ترنم موزون حزن تا ابد شنيده خواهد شد نه وصل ممکن نيست !!! هميشه فاصله اي هست... |
|||
| اين نظر توسط نگــــــــــــــــــــــــارم در تاريخ دوشنبه 08 دی 1404 و 00:11 دقيقه ارسال شده است | |||
| مـــــــــــــــــــــن مامانمو میخام |
|||




ذذذ ميگه:
:
در تاريخ دوشنبه 08 دی 1404
سارا ميگه:
ندانم کارمندی یا پلیسی؟
ندانم زیر دستی یا رییسی؟
ولیکن دوست دارم ظهر داغی...بیایی و کمی این را بلیسی
تبلیغ جدید بستنی میهن
سلام
میمون چرا تحویلم نمیگیری؟؟؟؟؟؟؟؟
در تاريخ دوشنبه 08 دی 1404
سارا ميگه:
ماشینهای بنز سنسور الکل دارن و اگه راننده مست باشه نمیذاره تند بره‼️
قراره سایپا هم یه پراید بزنه که روسریت افتاد همونجا راهنما بزنه بکشه کنار
................
سلام .تحویل بگیر دیگه؟؟؟؟؟؟نمیخوای وبت بیام بگو خب
Comment gozashtan sakhte cheghad inja
در تاريخ دوشنبه 08 دی 1404
سارا ميگه:
کریستین رونالدو و لیونل مسی و هاشم بیگزاده فرقشون مثل بشین و بفرما و بتمرگه
------------------------------------------------
يه سوال حقوقي، فقهي، پزشكي، نرم افزاري دارم:
ﺍﯾﻦ ﺍﻋﻀﺎﯼ ﺑﺪﻧﻤﻮﻥ ﮐﻪ ﻗﺮﺍﺭﻩ ﻋﻠﯿﻪﻣﻮﻥ اون دنيا ﺷﻬﺎﺩﺕ ﺑﺪﻥ، ﺍﮔﻪ ﺍﻫﺪﺍشون ﮐﻨﯿﻢ ﺑﻪ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ، ﺗﮑﻠﯿﻒ ﭼﯿﻪ؟؟!!
توﻫﯿﺴﺘﻮﺭیش ﻣﯽﻣﻮﻧﻪ؟؟!
ﯾﺎ ﻓﻘﻂ ﺟﺪﯾﺪﻩ ﺭﻭ ﺷﻬﺎﺩﺕ میده؟؟؟
------------------------------------------------
سلام اسم وبمو تغییر دادم به خانمی با طعم طنز .درستش کن.البته اگه وقت کردی و وبم اومدی و حال داشتی جواب کامنتامو بدی.
در تاريخ دوشنبه 08 دی 1404
سارا راسو ميگه:
زنه با دوست پسرش تو خونه بود یهو شوهرش وارد میشه .
پسره از ترس شوهره میره پشت مبل.
شوهره در حال چای خوردن بود که یدفعه پسره از پنجره فرار میکنه.
مرده بزنش میگه این کی بود در رفت؟
زنه میگه : این خستگیت بود در رفت.
.
.
.
.
.
.
.
.
عجب چاییه چای کاپیتاااان !!!!
......
بی معرفتی هم حدی داره [عصبانی]
در تاريخ دوشنبه 08 دی 1404
سارا راسو ميگه:
ﺍﺯ ﻋﻤﻪاﻡ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﺷﻤﺎ ﮐﻪ ﺟﻮﻭﻥ ﺑﻮﺩﯾﺪ مثل من ﺳﺎﭘﻮﺭﺕ ﻧﻤﯽ ﭘﻮﺷﯿﺪﯾﺪ؟
ﮔﻔﺖ ﻧﻪ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﺍﻭﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻗﺮﺗﯽ ﺑﺎﺯﯾﺎ ﻧﺒﻮﺩ
ﯾﻪ ﺩﺍﻣﻦ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻣﯽ ﭘﻮﺷﯿﺪﯾﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﺟﻮﺭﺍﺏ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﻣﯿﺮﻓﺘﯿﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ!!!
ﺍﺻﻼ ﺳﺎﺩﮔﯿﺶ تو حلقم
===================================
رفیق بی معرفت ؛ مثل پنجره ی رو به دیوار میمونه
.
.
.
چطوری پنجره؟
=======================
اینم ایمیل جدیدم .دوس داشتی ادم کن و خبرم کن ادت کنم
Sararamsar@yahoo.com
در تاريخ دوشنبه 08 دی 1404
سارا راسو ميگه:
بالاخره یکی پیدا شد خودمونو قالب کنیم شما که نتونستین شوهرم بدین.خخخخخخ
در تاريخ دوشنبه 08 دی 1404
سارا راسو ميگه:
میدونی چرا میگن دل مردا مثل درياست؟؟!!
چون هرکی بخاد بره توش اول باید لخت شه
==============================
دو ممه چیست ؟؟
بابا بقران جواب روباهه!!!
به روباه گفتن شاهدت کیه گفت دوممه
سن و سالتون بحرانیه نگران افکارتونم
==============================
یک روز از خدا پرسیدم
چرا بعضی از بنده هات خوشگلن
و بعضی ها زشت ؟؟؟؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
گفت
توکه خوشگلی به بقیه کار نداشته باش
دیدم درست میگه دیگه پی گیرش نشدم
==============================
سلام بی معرفت . با این وضع که مگسم پر نمیزنه تو وبم
حسی نیست واسه ادامه دادن.خیلی بی مرامین
از وقتی ازدواج کردم همتون ترکم کردین
در تاريخ دوشنبه 08 دی 1404
سارا راسو ميگه:
کی کیرشو دوست داره؟؟؟؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
واقعا خدا نگهش داره،
واقعا سرمربی خوبیه واسه ایران....
فقط یکم زیاد میره مسافرت؛
خاک تو سر منحرفت کنن...
در تاريخ دوشنبه 08 دی 1404
سارا راسو ميگه:
کی کیرشو دوست داره؟؟؟؟.........واقعا خدا نگهش داره، واقعا سرمربی خوبیه واسه ایران....فقط یکم زیاد میره مسافرت؛ خاک تو سر منحرفت کنن...
در تاريخ دوشنبه 08 دی 1404